صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۹۹۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
پا به ادب نه که زخم خار نیابی بار به دلها منه که بار نیابی تا به جگر نشکنی هزار تمنا سینه ریش و دل فگار نیابی تا نفس خویش را شمرده نسازی در دل خود عیش بیشمار نیابی تا نکنی از غذا به خاک قناعت ره به سر گنج همچو مار نیابی تا نخورد کشتی تو سیلی طوفان ذوق هم آغوشی کنار نیابی تا نکنی چون کلیم داغ زبان را راه سخن پیش کردگار نیابی تا به سر بیکسان چو شمع نسوزی شمع پس از مرگ بر مزار نیابی تا نرسانی به آب، خانه تن را راه برون شد ازین حصار نیابی گرد تعلق ز خویش تا نفشانی آینه روح بیغبار نیابی راه فنا طی نمیشود به رعونت پایه منصور را ز دار نیابی روی چو زر کار را چو زر کند اینجا برگ نگردیده زرد، بار نیابی پرتو قهر حق است طاعت بیذوق کار مکن تا نشاط کار نیابی مشت غباری است جسم، روح سوارش آه درین گرد اگر سوار نیابی کشتی عزم تو سخت سست عنان است ترسم ازین بحر خون گذار نیابی سایه بال هماست دولت دنیا سایه به یک جای پایدار نیابی خیز و شکاری بکن که در دو سه جولان گردی ازین دشت پرشکار نیابی تا نکنی ترک اعتبار چو صائب در نظر عشق اعتبار نیابی