صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۹۸۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا چند مرا از خودای دوست جدا داری؟ من هیچ نمیگویم، آخر تو روا داری؟ صحرا همه دریا شد از آب عقیق تو این سوخته را آخر لب تشنه چرا داری؟ من مرکز عشاقم در مهر و وفا طاقم از توست همه عالم چندان که مرا داری از شش جهت عالم ما رو به تو آوردیم ای دلبر بیپروا تو عزم کجا داری؟ بر خاک دگر مگذار غیر از سر خاک من پایی که ز خون من چون گل به حنا داری گویند دوا بوسه است بیماری جانها را تقصیر مکن زنهار گر زان که روا داری سامان جمال تو در چشم نمیگنجد خود نیز نمیدانی در پرده چها داری آورد به جان ما را هجران ستمکارش ای مرگ نمردستی، آخر چه بلا داری؟ روشنگر آیینه است فیض نظرپاکان رخسار خود از صائب پوشیده چرا داری؟