صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۹۷۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
افتاده کار ما را با یار شوخ و شنگی در جنگ دیر صلحی در صلح زود جنگی عقل مرا سبک کرد درد مرا گران ساخت چشم تمام خوابی رخسار نیمرنگی ما را به یک نوازش بستان ز دست عالم آخر گران نگردد دیوانهای به سنگی از صلح و جنگ عالم آسودهایم و فارغ ما را که هست با خود هر لحظه صلح و جنگی از خود برون دویدیم دیوانه وار صائب هر طفل را که دیدیم در دست داشت سنگی