صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۹۷۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تو دست افشانی جان را چه دانی؟ تو شور این نمکدان را چه دانی؟ تو چون خس رو به ساحل میکنی سیر دل دریای عمان را چه دانی؟ ترا در سردسیر تن مقام است بهار عالم جان را چه دانی؟ ترا پا در گل تعمیر رفته است حضور کنج ویران را چه دانی؟ ترا بر نعمت الوان بود چشم جراحتهای الوان را چه دانی؟ ترا نشکسته در پا نوک خاری عیار نیش مژگان را چه دانی؟ تو کز صور قیامت برنخیزی اشارات خموشان را چه دانی؟ تو در آیینه محوی چون سکندر مقام آب حیوان را چه دانی؟ تو در صید مگس چون عنکبوتی شکار شیرمردان را چه دانی؟ رگ خواب ترا غفلت گرفته است حضور صبح خیزان را چه دانی؟ تو دایم از غم رزقی پریشان سر زلف پریشان را چه دانی؟ تو چون فرشی ز نقش خویش غافل مقام عرش رحمان را چه دانی؟ گرفتم داغ ظاهر را شمردی جراحتهای پنهان را چه دانی؟ ترا غفلت جوال پنبه کرده است صدای شهپر جان را چه دانی؟ ترا درد طلب از جا نبرده است نشاط پایکوبان را چه دانی؟ به گرد خویش دایم میزنی چرخ تو راز چرخ گردان را چه دانی؟ ترا با اطلس و مخمل بود کار قماش گلعذاران را چه دانی؟ نیفتاده است از دست تو چیزی تو حال خاک بیزان را چه دانی؟ ترا ننشسته بر رخسار گردی صفای خاکساران را چه دانی؟ گرفتم در گهر صاحب وقوفی بهای عقد دندان را چه دانی؟ به گوشت میرسد حرفی ز صائب تو حال دردمندان را چه دانی؟