صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۹۶۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تجلی سنگ را نومید نگذاشت مترس از دورباش لن ترانی خموشی را امانت دار لب کن پشیمانی ندارد بیزبانی شراب کهنه و یار کهن را غنیمت دان چو ایام جوانی به حرف عشق سرگرم که باشد حیات شمع از آتش زبانی اگر عاشق نمیبودیم صائب چه میکردیم با این زندگانی؟ زهی رویت بهار زندگانی به لعلت زنده نام بینشانی دو زلفت شاهراه لشکر چین دو چشمت خوابگاه ناتوانی دو روزی شوق اگر از پا نشیند شود ارزان متاع سرگرانی بدآموز هوس عاشق نگردد نمیآید ز گلچین باغبانی مکن چون خضر بر خود راه را دور که نزدیک است راه جانفشانی