صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۹۵۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ظلم است که درمان خود از درد ندانی قدر دل گرم و نفس سرد ندانی از زردی چهره است منور دل خورشید ای وای اگر قدر رخ زرد ندانی از چشم بدان همچو سپندست فغانم فریاد منای بیخبر از درد ندانی تا شمع ترا نعل در آتش نگذارد بیتابی پروانه شبگرد ندانی هر راهنوردی که کند دعوی تجرید تا نگذرد از هر در جهان، فرد ندانی از رخنه دل تا نشود باز ترا چشم بیرون شد ازین خانه پر گرد ندانی هر بیجگری را که به زورآوری محکم بر خشم مسلط نشود، مرد ندانی هر کس ز کرم طی نکند وادی شهرت گر حاتم طایی است جوانمرد ندانی ای آن که ترا برده ز ره اختر دولت بیطاقتی مهره خوشگرد ندانی چون نقش قدم تا ندهی تن به لگدکوب دردی که ز من گرد برآورد ندانی تا آینه از دست تو مشاطه نگیرد هجران تو ظلمی که به من کرد ندانی صائب نشود تنگ شکر تا دلت از درد بیحاصلی مردم بیدرد ندانی