صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۹۴۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا رهنورد وادی سودا نمیشوی اخترشناس آبله پا نمیشوی تا برنخیزی از سر این تیره خاکدان سرو ریاض عالم بالا نمیشوی تا چون حباب تخت نسازی ز تاج خویش بیچشم زخم واصل دریا نمیشوی تا همچو غنچه تنگ نگیری به خویشتن از جنبش نسیم چو گل وا نمیشوی تا بر محک ترا نزند سنگ کودکان در مصر عشق قابل سودا نمیشوی تا خارخار عشق نپیچد ترا به هم چون گردباد مرحله پیما نمیشوی صبح امید خنده شادی نمیکند تا ناامید از همه دنیا نمیشوی در میوه تو تا رگ خامی به جای هست در کام روزگار گوارا نمیشوی صائب به گرد خود نکنی تا سفر چو چرخ سر تا به پای دیده بینا نمیشوی