صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۹۳۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بر خاک راه اگر گذری مشکبو کنی در سنگ اگر نظر کنی آیینه رو کنی استاده است تیشه به کف عشق بت شکن دل را مباد بتکده آرزو کنی ای واعظ فسرده نفس، چند همچونی خود را به کار خلق به زور گلو کنی؟ معراج دوش خلق رود زیر بار تو افتادگی شعار اگر چون سبو کنی از چشمه سار نسبت اگر آب خوردهای از اشک تاک آب به پای کدو کنی آن گوهر نهفته که خورشید داغ اوست در مشت خاک توست اگر جستجو کنی (عمر بهار چون شفق صبح بیبقاست با آفتاب زرد خزان به که خو کنی) در هیچ چشمه آب نمازی نمانده است صائب مگر به خون دل خود وضو کنی