صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۹۲۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کوچکدلی است مایه تسخیر عالمی آفاق را گرفت سلیمان به خاتمی دریا به سوز سینه عاشق چه میکند؟ خورشید سیر چشم نگردد به شبنمی بیحاصلی که زنده نباشد دلش به عشق در چشم اهل دید بود نخل ماتمی همسایه وجود نباشد اگر عدم چون ملک نیستی نتوان یافت عالمی چون ماه روزه گر چه به لب مهر داشتم سررشته حساب مرا داشت عالمی گیرم که آب شد دلم از شرم معصیت دامان باغ را نکند پاک شبنمی حیف است صرف خنده بیعاقبت کند آن را که همچو صبح ز عالم بود دمی گر نیست بر مراد تو دنیا مشو ملول برپای گو مباش ترا بند محکمی عیسی به آسمان چهارم نمیگریخت میداشت زیر چرخ گر امید همدمی مه را برون نیاورد از بوته گداز دارد اگرچه زیر نگین مهر، عالمی صائب چو راز عشق غریب اوفتادهایم ما را بس است از همه آفاق محرمی