صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۹۲۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تیغ تو در نیام کند قطع زندگی از آب ایستاده که دید این برندگی؟ باشد عیار بینش هر کس به قدر شرم نرگس تمام چشم شد از سرفکندگی فرمان پذیر باش که هیچ آفریدهای با اختیار جمع نکرده است بندگی افکندهام چو نافه ز خود دور سایه را آهو به گرد من نرسد در دوندگی دریا به جای قطره ز نیسان گهر گرفت نقصان نکرده است کسی از دهندگی در چشم خلق سبز نگردد ز انفعال تنها چو خضر هر که خورد آب زندگی استادگی حیات ندانسته است چیست ریگ روان نفس نکشد در روندگی در بندگی است صائب اگر هست عزتی یوسف عزیز مصر شد از راه بندگی