صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۹۲۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا کی غبار خاطر صحرا شود کسی؟ چون گردباد، بادیه پیما شود کسی میبایدش هزار قدح خون به سر کشید تا در مذاق خلق گوارا شود کسی اوضاع زشت مردم عالم ندیدنی است امروز صرفه نیست که بینا شود کسی روشندلی که لذت تجرید یافته است بیرون رود ز خویش چو پیدا شود کسی تا میتوان ز آبله دست رزق خورد بهر چه خوشه چین ثریا شود کسی؟ آنجاست آدمی که دلش آرمیده است هر لحظهای اگر چه به صد جا شود کسی حرف مقام قافله بارست بر دلش چون پیشتر ز کوچ مهیا شود کسی چون در حباب، موج پر و بال وا کند؟ در تنگنای چرخ چسان وا شود کسی؟ در چشم این سیاه دلان صبح کاذب است در روشنی اگر ید بیضا شود کسی تا میتوان ز لذت دیدار محو شد بیخود چرا ز نشائه صهبا شود کسی؟ تا ممکن است زیستن از خلق بینیاز راضی چرا به ننگ تمنا شود کسی؟ تا سر توان نهاد به زانوی خود، چرا منت پذیر بالش خارا شود کسی؟ میبایدش به خون جگر خورد غوطهها تا از غبار جسم مصفا شود کسی؟ مژگان هنوز داد تماشا نداده است آن فرصت از کجاست که بینا شود کسی یک اهل درد نیست به درد سخن رسد خونش به گردن است که گویا شود کسی صائب بس است فکر خط و خال گلرخان تا کی سیاه خیمه سودا شود کسی؟