صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۹۱۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
طفلی کز او مراست تمنای آشتی دارد به جنگ رغبت حلوای آشتی از عجز ما قرار به تسلیم دادهایم هم لطف او مگر کند انشای آشتی هر کس که کرده است تماشای جنگ ما امروز گو بیا به تماشای آشتی امید صلح اگر چه ندارد کسی ز تو بگذار از برای خدا جای آشتی در طبع جنگجوی تو هر چند رحم نیست دل میکشد همان به تمنای آشتی شامی است دل سیاه که صبحش پدید نیست جنگی که در میان نبود پای آشتی حیرت فکنده است به دارالامان مرا نه فکر جنگ دارم و نه رای آشتی صائب کسی که چاشنی جنگ یار یافت گردید بینیاز ز حلوای آشتی