صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۹۰۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای غنچه لب که سر به گریبان کشیدهای در پردهای و پرده عالم دریدهای برق سبک عنانی و کوه گران رکاب در هیچ جا نه و همه جا آرمیدهای تمکین لفظ و شوخی معنی است در تو جمع در جلوهای و پای به دامن کشیدهای صد پیرهن غریبتر از یوسفی به حسن در مصر ساکنی و به کنعان رسیدهای چشم بد از تو دور که چون طفل اشک من هر کوچهای که هست به عالم، دویدهای در پله غرور تو دل گر چه بیبهاست ارزان مده ز دست که یوسف خریدهای غیر از نگاه عجز که از دور میکند ای سنگدل ز صائب مسکین چه دیدهای؟