صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۹۰۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چون آب در لباس گل و خار بودهای ای یار ساده رو تو چه پرکار بودهای چون لاابالیان همه جا جلوه کردهای گه برگ و گه شکوفه و گه بار بودهای موری اگر ز سینه برآورده است آه با آن غرور حسن خبردار بودهای چون آب دایم آینه سازی است کار تو در پیش خود تو نیز گرفتار بودهای از خود به صد نگاه تسلی نمیشوی از ما زیاده تشنه دیدار بودهای ما غافل و تو از دل بیدار روز و شب بیماردار این دل افگار بودهای چون مهر ما به خانه گدایی فتادهایم تو شوخ چشم بر سر بازار بودهای امروز یوسف تو دکان را نبسته است دایم نهان ز جوش خریدار بودهای این آن غزل که اوحدی خوش کلام گفت ای کم نموده رخ تو چه بسیار بودهای