صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۸۸۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ز حسن شوخ تو نظاره تماشایی سفینهای است که گردیده است دریایی مرا چو سایه نهالی که میکشد بر خاک خبر ز سایه خود نیستش ز رعنایی به بوی خون بتوان یافت همچو نافه مشک ز فکر زلف تو شد هر سری که سودایی چگونه قطره کشد در کنار دریا را؟ به روزگار تو رحم است بر تماشایی فلک ز جلوه او چون کتان ز هم میریخت اگر نظیر تو میبود مه به زیبایی ز اشتیاق تو دست ز کار رفته من فلاخنی است که سنگش بود شکیبایی به رغم من لب خود میگزی، نمیدانی که باده نشائه خون میدهد به تنهایی زبان خموش پسندیده است در پیری ز شمع خوش نبود صبح مجلس آرایی به عیب خویش چو صائب کسی که راه نبرد گلی نچید ز نور چراغ بینایی