صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۸۷۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بر این مباش که خون در دل نیاز کنی به قدر مرتبه حسن خویش ناز کنی خوش است غارت دلها، ولی نه چندانی که عمر جلوه خود صرف ترکتاز کنی نهایتش گرهی چند وا کند از زلف ز دست کوته ما چند احتراز کنی؟ نظر به جانب من کن که چند روز دگر غبار خط نگذارد که چشم باز کنی وفا جبلی خوبان نمیشود صائب چه لازم است سخن را عبث دراز کنی؟