صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۸۷۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تو قدر درد و غم جاودان چه میدانی؟ حضور عافیت رایگان چه میدانی؟ نکردهای سفری در رکاب بیهوشی گذشتن از سر کون و مکان چه میدانی؟ ز برگ و بار تعلق نگشتهای دلسرد تو قدر سیلی باد خزان چه میدانی؟ نیافتی نظر از شبنم سبک پرواز نشست و خاست درین بوستان چه میدانی؟ دلت خوش است که داری ثمر درین بستان فراغبالی سرو روان چه میدانی؟ فریب خورده نیرنگ نوبهارانی عیار چهره زرد خزان چه میدانی؟ تمام عمر به تن پروری برآمدهای غمی به غیر غم آب و نان چه میدانی؟ در آفتاب قیامت نسوخته است دلت قماش داغ دل خونچکان چه میدانی؟ تو کز حصار تن خود نرفتهای بیرون ره برون شدن از آسمان چه میدانی؟ ترا که کار نیفتاده با جهان صائب سبک رکابی عهد جهان چه میدانی؟