صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۸۶۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ز عشق شد همه غمهای بیشمار یکی یکی هزار شد چون شود هزار یکی ز آشکار و نهانی که میرسد به نظر نهان یکی است درین بزم و آشکار یکی دو برگ نیست موافق ز صنع رنگ آمیز اگر چه هست درین بوستان بهار یکی شرار در جگر سنگ چشم بینا یافت نشد گشاده شود چشم اعتبار یکی به هر دلی نکند درد و داغ عشق اقبال به داغ شه نرسد از دو صد شکار یکی ز رهروان که درین ره غبار گردیدند نخاست همچو من از خاک انتظار یکی ز اختیار، فضولی است گفتگو کردن به عالمی که بود صاحب اختیار یکی به هر چه چشم گشایی چو آب درگذرست درین ریاض بود سرو پایدار یکی به روزگار جوانی شکسته دل بودم خزان گلشن من بود با بهار یکی ز نامهها که نوشتم به خون دل صائب مرا بس است اگر میرسد به یار یکی