صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۸۵۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دگر چه شد که ز حالم خبر نمیگیری ز بوسه نام مرا در شکر نمیگیری فریب میدهی از وعده دروغ مرا شکوفه میکنی اما ثمر نمیگیری دل رمیده من در کمین پروازست چرا خبر ز منای بیخبر نمیگیری؟ در آستانه دیگر سراغ خواهی کرد سر مرا اگر از خاک برنمی گیری دل شکسته نخواهد به این کسادی ماند ازین متاع چرا بیشتر نمیگیری؟ متاع یوسفی من به جا نمیماند چرا به قیمت خاک این گهر نمیگیری؟ شکار مفت مرا شاهباز بسیارست چرا مرا به ته بال و پر نمیگیری؟ بگو صریح که از انتظار خون نکنم اگر دل از من خونین جگر نمیگیری همیشه دور به کام کسی نمیگردد چرا به ساغری از ما خبر نمیگیری؟ درازدستی آه مرا به لطف ببخش عنان جور و ستم را اگر نمیگیری چگونه دل به تو بندد کسی، که با این ربط خبر ز صائب خونین جگر نمیگیری