صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۸۳۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا کی اندیشه این عالم پرشور کنی؟ دست تا چند درین خانه زنبور کنی؟ خلوت خاص تو در خانه دل خواهد بود خانه گل چه ضرورست که معمور کنی؟ چند در خواب رود عمر توای بیپروا؟ آنقدر خواب نگه دار که در گور کنی شب پی خواب تو بس نیست که از بیخبری روز نورانی خود را شب دیجور کنی؟ خردی را که نجات تو ازو خواهد بود تا به کی غرقه به خون از میانگور کنی؟ رستم از سیلی تقدیر به خاک افتاده است تا به کی تکیه به سرپنجه پرزور کنی؟ اگر از خوان قناعت نظری آب دهی خاک عالم همه در کاسه فغفور کنی نقد حال تو شود بیغمی عالم قدس چون غم رفته و آینده ز دل دور کنی خوشهاش روز جزا تاج سلیمان باشد دانهای را که نثار قدم مور کنی سر چه باشد که دریغ از سخن حق دارند؟ اقتدا به که درین کار به منصور کنی صائب از دردسر هر دو جهان باز رهی سر اگر در سر عطار نشابور کنی