صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۸۲۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دل نبندند عزیزان جهان در وطنی که به یوسف ندهد وقت سفر پیرهنی صبح پیری شد و از خواب نگشتی بیدار بر تو شد جامه احرام ز غفلت کفنی میشود سنگ نشان کعبه مقصودش را گر به اخلاص کند خدمت بت برهمنی راز من از لب خامش به زبانها افتاد گر چه از خامه بیشق نتراود سخنی مزه میوه فردوس نمیداند چیست هر که دندان نرسانده است به سیب ذقنی در سپند من سودازده آتش مزنید که پریشان شود از ناله من انجمنی نیست از وصل به جز خون جگر قسمت من بر سر خوان سلیمان چه کند بیدهنی؟ کرد یک تنگ شکر روی زمین را صائب که شنیده است چنین طوطی شکرشکنی؟