صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۸۲۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سوختی در عرق شرم و حیاای ساقی دو سه جامی بکش از شرم برآای ساقی از میو نقل به یک بوسه قناعت کردیم رحم کن بر جگر تشنه ماای ساقی چند چون شمع ز فانوس حصاری باشی؟ بیتکلف بگشا بند قباای ساقی پنبه را وقت سحر از سر مینا بردار تا برآید میخورشیدلقاای ساقی بوسه دادی به لب جام و به دستم دادی عمر باد و مزه عمر تراای ساقی! شدهام برگ خزان دیدهای از رنج خمار در قدح ریز میلعل قباای ساقی دهنم از لب شیرین تو شد تنگ شکر چون بگویم به دو لب شکر تراای ساقی؟ شعله بیروغن اگر زنده تواند بودن طبع بیمینکند نشو و نماای ساقی (زحمت رنگ حنا بر ید بیضا مپسند میکند پرتو میکار حناای ساقی) (خضر اگر بوی ز کیفیت ساغر ببرد آب حیوان بدهد روی نماای ساقی) (قطرهای گر بچکد از میخونگرم به خاک روید از شوره زمین مهرگیاای ساقی) صائب تشنه جگر را که کمین بنده توست از نظر چند برانی به جفاای ساقی؟