صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۸۱۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در سر مرده دلان شور ندیده است کسی نفس گرم ز کافور ندیده است کسی سبزه شوره زمین نیست به جز موج سراب حاصل از عالم پرشور ندیده است کسی خاک زیر قدم نرم روان آسوده است گرد از قافله مور ندیده است کسی از عرق چهره گلرنگ تو بیهوشم ساخت میممزوج به این زور ندیده است کسی هر که چون آب خورد باده، نگردد سرخوش مستی از نرگس مخمور ندیده است کسی کیست گیرد خبر از قافله گرمروان؟ که به جز آتشی از دور ندیده است کسی شادی از پیر کهنسال نمیباید جست خنده هرگز ز لب گور ندیده است کسی نقشبندان خیالند نظربازانش ورنه آن چهره مستور ندیده است کسی شد ز خط چهره گلرنگ تو افروختهتر ماه در ابر به این نور ندیده است کسی سرو بالای ترا جوش بهارست مدام برگریز از شجر طور ندیده است کسی نیست این غمکده بیسیل حوادث صائب زیر گردون دل معمور ندیده است کسی