صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۷۸۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ز خوبان قامت جانان علم باشد به یکتایی الف را هیچ حرفی برنمی آرد ز رعنایی نمیگردد حجاب بحر وحدت موجه کثرت نمیآرد برون سی پاره مصحف را ز یکتایی حجاب نور وحدت عالم اسباب میگردد شود محجوب اگر در پردههای چشم بینایی مکن از چشم بد اندیشه کز شرم عذار تو نمیبیند به غیر از پشت پای خود تماشایی که را میگشت در خاطر کز آن آرام بخش جان مرا بازیچه صرصر شود کوه شکیبایی؟ غزالان را ز وحشت باز میدارد تماشایش چو مجنون هر که را سودای لیلی کرد صحرایی ز فیض گوشه گیری قطره ناچیز گوهر شد قدم بیرون منه تا ممکن است از کنج تنهایی به اندک فرصتی طی میشود عمر گرانخوابان که سنگینی کند سیلاب را افزون سبکپایی به کوشش باز نتوان کرد از سر تیره بختی را نگردد محو خط سرنوشت از جبهه فرسایی زبان تیغ را سنگ فسان در جوهر افزاید نمیگردد مرا گوش گران مانع ز گویایی ز گلچین نیست پروا چهره گلرنگ جانان را که حسن این گلستان میبرد از دست گیرایی سپرداری کن از مهر خموشی زندگانی را که عمر شمع را کوتاه سازد بادپیمایی که دارد یاد حسن عالم آرایی چنین صائب؟ که میبیند به هر جانب که رو آرد تماشایی