صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۷۸۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چرا از سینهای آه سحر بیرون نمیآیی؟ سبک چون تیغ ازین زیر سپر بیرون نمیآیی؟ نمیسازند تاج پادشاهان پایتخت تو ز زندان صدف تا چون گهر بیرون نمیآیی ز آب شور دریا صلح کن با تلخی غربت که چون عنبر ز خامی بیسفر بیرون نمیآیی به یاد عالم بالا ز دل گاهی بکش آهی ز زندان تن خاکی اگر بیرون نمیآیی خدنگ راست رو را همچو ترکش نیست زندانی چرا زین نیستان چون شیر نر بیرون نمیآیی؟ ترا بر یکدگر تا نشکند دوران سنگین دل ز بندیخانه نی چون شکر بیرون نمیآیی چو خون مرده تن دادی به زیر پوست از غفلت ز جای خود به زخم نیشتر بیرون نمیآیی تسلی باخبر تا کی ز ملک بیخودی باشی؟ ز خود یک ره چراای بیخبر بیرون نمیآیی؟ نهای گر تیغ چو بین وز شجاعت جوهری داری چرا یک ره ز خودای بیجگر بیرون نمیآیی؟ مشو از ناله افسوس غافل چون جرس باری اگر از کاروان همچون خبر بیرون نمیآیی چو بیرون میکند زین خانهات سیل فنا آخر چرا زین جسم خاکی پیشتر بیرون نمیآیی؟ درین عبرت سرا گر همچو مژگان صدزبان گردی ز شکر بیقیاس یک نظر بیرون نمیآیی چه افتاده است کاوش با دل پر خون من کردن؟ تو چون از عهده این چشمتر بیرون نمیآیی بگو کز آه دردآلود عالم را سیه سازم به سیر ماهتاب امشب اگر بیرون نمیآیی چو من از خویش بیرون در نگاه اولین رفتم چرا از پرده شرمای پسر بیرون نمیآیی؟ چنان در خانه آیینه محو دیدن خویشی که گر عالم شود زیر و زبر بیرون نمیآیی به دیداری زبان دادخواهان میتوان بستن چرا از خانهای بیدادگر بیرون نمیآیی؟ نسازی آب تا دل را به آه آتشین صائب درست از کارگاه شیشه گر بیرون نمیآیی