صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
میتوان در زلف او دیدن دل بیتاب را پرده پوشی چون کند شب گوهر شب تاب را غیرت طاق دلاویز خم ابروی او همچو ناخن میخراشد سینه محراب را دیده حسرت عنان عمر نتواند گرفت هیچ دامی مانع از جولان نگردد آب را چون عنانداری کنم دل را، که چشم شوخ او شهپر پرواز میگردد دل بیتاب را در لباس عاریت چون ابر آرامش مجو برق زیر پوست باشد جامه سنجاب را خاکیان را بحر رحمت میکند روشنگری موجه دریاست صیقل، ظلمت سیلاب را