صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۴۵۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ترک عادت همه گر زهر بود دشوارست روز آزادی طفلان به معلم بارست جذبه کاهربا گر چه بلند افتاده است چه کند با پر کاهی که ته دیوارست غم روزی و تو کل نشود با هم جمع بستن توشه درین ره به کمر زنارست اثر از سبزه بیگانه درین گلشن نیست چشم گستاخ ترا آینه در زنگارست خط بیخال بود دایره بیپرگار خال بیحلقه خط نقطه بیپرگارست میتوان کرد به آهسته رویها هموار گر چه از سنگدلان روی زمین کهسارست تا سخن را نکنی راست، میاور به زبان که بود تیغ کج آن حرف که پهلودارست گشت خونریزتر از خواب گران مژگانش بیشتر کار کند تیغ چو لنگردارست میرسد صبح به خورشید درخشان صائب دیده هر که چو شبنم همه شب بیدارست