صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۴۴۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر که از درد طلب شکوه کند نامردست عشق دردی است که درمان هزاران دردست کثرت خلق به وحدت نرساند نقصان که علم غوطه به لشکر زده است و فردست مهر و مه نور دهد تا نظر ما بیناست چرخ در گرد بود تا سر ما در گردست کوچه گردان جنون موج سرایی دارند عشرت روی زمین رزق بیابانگردست جرم ابنای زمان را ز فلک میدانیم هر چه شب دزد نماید گنه شبگردست مس طلا میشود از نور عبادت صائب روی شبخیز چو خورشید ازان رو زردست