صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۴۴۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
پیش من ثابت و سیار فلک مرغوب است خرده گل همه در دیده بلبل خوب است حاصل گردش افلاک دم صبح بود از نفس آنچه شمرده است همان محسوب است بس که شد سختی ایام گوارا بر من هر که بر سینه زند سنگ مرا، دلکوب است نسبت شمع به رخسار تو از بیبصری است هر چه در پرده شب جلوه کند معیوب است سهل کاری است گذشتن ز تماشای بهشت هر که صبر از رخ خوب تو کند ایوب است بیکشش کوشش عاشق به مقامی نرسد فارغ از سعی بود سالک اگر مجذوب است دلپذیرست ز نزدیکی گل نشتر خار هر جفایی که ز محبوب رسد محبوب است هر که از راه ادب دست فضولی اینجا بر دل خویش نهد، در کمر مطلوب است نوخطان گرد غم از سینه من میروبند دایم این غمکده را بال پری جاروب است شد ز پیراهن ازان زخم زلیخا ناسور که عبیرش ز غبار نظر یعقوب است گر چه در وصل بود عاشق حیران صائب همچنان چشم به راه خبر و مکتوب است