صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۴۳۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آن که از بال هما افسر دولت میخواست کاش از سایه دیوار قناعت میخواست داشت از ریگ روان لنگر آرام طمع آن که از جان سبکسیر اقامت میخواست نیست گر مرتبه فقر زیاد از دولت شاه از گوشه نشینان ز چه همت میخواست؟ داشت از جام نگون باده گلرنگ طمع آن که آسودگی از افسر دولت میخواست جرأت حرف که را بود به دیوان حساب؟ عذر تقصیر مرا گر نه خجالت میخواست که به این عمر کم از عهده برون میآمد؟ گر خدا شکر به اندازه نعمت میخواست زنگ در دل ز کلامم نتواند شد سبز طوطیی همچو من آن آینه طلعت میخواست داشت باران طمع از کاغذ ابری صائب از لئیمان جهان آن که سخاوت میخواست