صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۴۱۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هیچ جوینده ندانست که جای تو کجاست آخرای خانه برانداز سرای تو کجاست؟ روزنی نیست که چون ذره نجستیم ترا هیچ روشن نشدای شمع که جای تو کجاست گر وفای تو فزون است ز اندازه ما آخرای دلبر بیرحم، جفای تو کجاست؟ جنگ و بدخویی و بیرحمی و بیپروایی همه هستند به جا، صلح و صفای تو کجاست؟ ای نسیم سحر، ای غنچه گشاینده دل وقت یاری است، دم عقده گشای تو کجاست؟ بوسهای از لب شیرین توای تنگ شکر ما گرفتیم نخواهیم، عطای تو کجاست؟ صائب از گرد خجالت شده در خاک نهان موجه رحمت دریای عطای تو کجاست