صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۴۱۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ریخت دندان و هوای میو پیمانه بجاست مهره برچیده شد و بازی طفلانه بجاست دل سیاه است اگر گشت بناگوش سفید پا اگر نیست بجا، لغزش مستانه بجاست خارخاری به دل از عمر سبکرو مانده است مشت خار و خسی از سیل به ویرانه بجاست آسیا گر چه برآورد ز بنیادش گرد هوس نشو و نما در گره دانه بجاست نسبت شوق به هجران و وصال است یکی رفت ایام گل و شورش دیوانه بجاست یار نوخط شد و آغاز جنون است مرا شمع خاموش شد و گرمی پروانه بجاست چشم من بر در و دیوار حرم افتاده است نگذارند مرا گر به صنمخانه، بجاست گر چه در خواب گران عمر سر آمد صائب همچنان رغبت شیرینی افسانه بجاست