صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۴۰۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دوش مجلس از زبان شکوهام در میگرفت کاش این شمع پریشان را کسی سر میگرفت کوه تمکین و سبکساری کنون هم پلهاند رفت آن موسم که بحر عشق لنگر میگرفت دیده ابلیس اگر میداشت نور معرفت خاک را از چهره چون خورشید در زر میگرفت آن که میزد از نصیحت آب بر آتش مر کاش اول پرده از رخسار او برمی گرفت چشم خود را داده بود از آب حیوان خضر آب تا غرور آیینه از دست سکندر میگرفت با ضعیفان سختگیریهای چرخ امروز نیست دایم این بیدادگر نخجیر لاغر میگرفت شرم اگر بیرون در میبود و میدر اندرون صحبت ما و تو امشب رنگ دیگر میگرفت صائب از بزمی که من افسرده بیرون آمدم پنبه مینا ز روی گرم میدر میگرفت