صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۳۹۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خانه دل روشنی از دیده روشن گرفت زنده دل را کرد در گور آن که این روزن گرفت سرمه چشم ملایک میشود خاکسترش هر که را برق تمنای تو در خرمن گرفت برنمی خیزد به تعظیم قیامت از زمین خاک دامنگیر عزلت هر که را دامن گرفت میکند از خون خود شیرین، دهان تیشهاش هر که چون فرهاد کار عشق بر گردن گرفت از دل سخت تو نتوانست لطفی واکشید آه گرم من که از ریگ روان روغن گرفت از لباس عاریت هر کس به آسانی گذشت در گریبان مسیحا جای چون سوزن گرفت گوهر شهوارم اما زیر پا افتادهام بوسه زد بر دست خود هر کس که دست من گرفت نیست صائب روز میدان در شمار پردلان هر که نتواند به مردی تیغ از دشمن گرفت