صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۳۹۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا غبار خط به گرد عارضش منزل گرفت آسمان آیینه خورشید را در گل گرفت این قدر تدبیر در تسخیر ما در کار نیست مرغ نوپرواز ما را میتوان غافل گرفت پر برون آرد به اندک روزگاری چون خدنگ هر که را درد طلب پیکان صفت در دل گرفت دست گستاخی ندارد خار صحرای ادب ورنه مجنون میتواند دامن محمل گرفت سبحه از ریگ روان سازم که دست طاقتم سوده شد از بس شمار عقده مشکل گرفت دست بردارد اگر از چشم بندی شرم عشق میتوان از یک نگه تیغ از کف قاتل گرفت بیتکلف میتواند لاف خودداری زدن هر که در وقت خرام او عنان دل گرفت چون شرر رقص طرب در جانفشانی میکنم بس که چون صائب ز اوضاع جهانم دل گرفت