صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۳۷۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
وقت خط دل کام خود زان لعل روح افزا گرفت در بهاران میتوان داد دل از صهبا گرفت دست بیداد فلک را زود کوته میکند فتنهای کز قامت رعنای او بالا گرفت در کدامین ساعت سنگین ندانم کوه غم در زمین سینه ما خاکساران جا گرفت نیست در سوادگرانجان عشق خوش سودای ما میتوان از ما دو عالم را به یک ایما گرفت دامن ریگ روان را خار نتواند گرفت دست خالی ماند هر کس دامن دنیا گرفت خوشه گوهر عوض داد و همان شرمنده است قطره چندی که ابر ما ازین دریا گرفت شور بالادست ما بر طاق نسیان مینهد هر شرابی را که باید پنبه از مینا گرفت گر چه چون ساحل سلاح من سپر افکندن است میتوانم تیغ موج از پنجه دریا گرفت خانه دلگیر را درمان به صحرا میکنند چیست یارب چاره آن دل که از صحرا گرفت؟ همت پست است دامنگیر ما بیحاصلان ورنه کوه قاف را در زیر پر عنقا گرفت بود صائب تیغ کوه بیستون بیآب و تاب این شرار از تیشه من در دل خارا گرفت