صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۳۷۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آنچه از خط یار را بر غنچه مستور رفت کی به تنگ شکر از تاراج خیل مور رفت؟ کوچه و بازار را سودای من پر شور داشت یک جهان شد بینمک تا از سر من شور رفت از ادب با آنکه کردم دور گردی اختیار عمر من در آرزوی یک نگاه دور رفت از سیاهی نامه اعمال خود را پاک کرد هر که زین ماتم سرا با موی چون کافور رفت بر دل و بر دیده یعقوب از دوری نرفت آنچه از قرب نکویان بر من مهجور رفت من نگویم هیچ، انصاف استای بیدادگر کز چنین میخانهای باید مرا مخمور رفت؟ دور باشی سالکان راه حق را لازم است همچو موسی بیعصا نتوان به کوه طور رفت میشود بازیچه باد صبا خاکسترش در محافل هر که چون پروانه بیدستور رفت وحشت من از گرانجانان تن پرور بجاست چون به پای خود توان در زندگی در گور رفت؟ عالم پر شور با میمی کند کار نمک هر که مست آمد به این وحشت سرا، مخمور رفت حرف حق را بر زمین انداختن بیحرمتی است زین سبب بر منبر دار فنا منصور رفت کار عشق از غیرت همکار مییابد کمال قوت بازوی من از رفتن همزور رفت زندگانی در میان خلق صائب مشکل است ورنه عریان میتوان در خانه زنبور رفت این جواب آن غزل صائب که سید گفته است خار میگردد نگه در دیده چون منظور رفت