صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۳۶۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مد عمر من چو نی در ناله و زاری گذشت از تهی مغزی حیاتم در سبکساری گذشت خواب غفلت فرصت وا کردن چشمی نداد روز من در پرده شب از سیه کاری گذشت در شبستان عدم شد شمع کافوری مرا آنچه از شبهای تار من به بیداری گذشت میتوانم بیتأمل سینه زد بر تیغ کوه لیک نتوانم به آسانی ز همواری گذشت بر دل خوش مشربم چون سایه ابر بهار سختی دوران سنگین دل به همواری گذشت سجده گاه بیخودان را احترامی لازم است از در میخانه میباید به هشیاری گذشت ظالمان را آیه رحمت بود فرمان غزل چشم او در دور خط از مردم آزاری گذشت این جواب آن غزل صائب که خسرو گفته است ضایع آن روزی که مستان را به هشیاری گذشت