صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۳۵۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در دلم هرگاه زلف آن پری پیکر گذشت از سر دریای چشم موجه عنبر گذشت بر سر مجنون اگر کردند مرغان آشیان مرغ نتواند ز سوز دل مرا بر سر گذاشت از در دل میتوان کام دو عالم یافتن در به در افتاد هر کس بیخبر زین در گذشت گوهر سیراب در گنجینه اقبال نیست با دهان خشک ازین غمخانه اسکندر گذشت خشک مغزی لازم زندان گردون است و بس میشود ریحانتر، دودی کز این مجمر گذشت کم نگردد برگ عیش از خانهاش در برگریز هر که ایام بهارش زیر بال و پر گذشت گفتم از حال دل پر خون کنم حرفی رقم تا قلم برداشتم یک نیزه خون از سر گذشت گر نباشد از علایق بال همت زیر سنگ میتوان چون موج ازین دریای بیلنگر گذشت از تکلف نفس قانع تلخکامی میکشد شکرستان شد زمین تا مور از شکر گذشت ترک افسر با وجود فقر چندان کار نیست از حباب آسان توان در بحر پر گوهر گذشت خوشه دادن در عوض خرمن گرفتن سهل نیست وقع شمعی خوش که پیش آفتاب از سر گذشت آرزو چون سوخت در دل حرص را عاجز کند مور هیهات است بتواند ز خاکستر گذشت در خرابات جهان چون آفتاب بیزوال روزگار خوشدلی ما را به یک ساغر گذشت بستگی بعد از گشایش نیست بر خاطر گران از خدا خواهد گره، چون رشته از گوهر گذشت نیست صائب هیچ گردی بر دل روشن مرا گر چه عمر اخگر من زیر خاکستر گذشت