صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۳۵۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از سر این خاکدان چون گرد میباید گذشت تا نگردی فرد باطل، فرد میباید گذشت پیشدستی کن، سر سبزی برون بر از چمن از دم سرد خزان چون زرد میباید گذشت گرم بگذر همچو مردان در زمان زندگی چون ازین هنگامه آخر سرد میباید گذشت درد بیدردی به جز مردن ندارد چارهای از علاج مردم بیدرد میباید گذشت عالم از گرد علایق پرده دار مطلب است دامن افشان زین ره پر گرد میباید گذشت راهرو تنها چو گردد زور بر راه آورد از جهان چون مهر تابان فرد میباید گذشت تلخی مرگ مرا نسبت به بیدردان مکن غیر را از جان، مرا از درد میباید گذشت هیبت عریان تنی صائب کم از شمشیر نیست بیسلاح از عرصه ناورد میباید گذشت