صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۳۴۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
میتوان با همت سرشار از دنیا گذشت موج با این شهپر توفیق از دریا گذشت هر سر خاری دم از شمع تجلی میزند تا کدامین آتشین رخسار ازین صحرا گذشت یک شرر تخم محبت در دل شیرین نکاشت تیشه آتش نفس چندان که بر خارا گذشت آی حیوان و میروشن ز یک سرچشمهاند از سر جان بگذرد هر کس که از صهبا گذشت آخرای عمر سبکرو این قدر تعجیل چیست؟ سیل ازین آهستهتر از دامن صحرا گذشت خصم را بیبرگی ما خون رحم آرد به جوش برق چون ابر بهار از کشتزار ما گذشت کار، تأثیر نفس دارد نه آواز بلند ورنه در فریاد بتواند خر از عیسی گذشت! صائب از آغاز و انجام حیات ما مپرس گردبادی بود پنداری که بر صحرا گذشت