صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۳۴۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای ستمگر از نگاه دور رنجیدن نداشت این گناه سهل، بر انگشت پیچیدن نداشت شکوه ننوشتن مکتوب را طی میکنیم نامه ماای فرامشکار نشنیدن نداشت از برای کشتن من کم نبود اسباب قتل حال بیمار من از اغیار پرسیدن نداشت سرکشی چون مانع است از دیدن عاشق ترا از منای بیرحم، راه خانه پرسیدن نداشت قهرمان غیرت عشاق، بیجاسوس نیست روی خود در خلوت آیینه بوسیدن نداشت گریه ابر و نشاط برق، با هم خوشنماست پیش چشم ما به روی غیر خندیدن نداشت شور بختی شوریی در چشم ما نگذاشته است از حضور ما بساط باده برچیدن نداشت کی کند در منتهای حسن، زیر پا نگاه؟ آن که در طفلی ز تمکین ذوق گل چیدن نداشت میتوان از یک ورق، خواندن کتابی را تمام اینقدر بر دفتر ایام، گردیدن نداشت در چنین وقتی که صائب خاک ره گردیده است زیر پای خویشای بیرحم، نادیدن نداشت