صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۳۴۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر که از عالم مجرد شد غم عالم نداشت مالک دینار شد هر کس که یک در هم نداشت گوهر مقصود را در دامن همت نیافت رخنه دل را صدف یک چند تا محکم نداشت این زمان هر آدمی صد دیو را ره میزند رفت آن عهدی که شیطان بیم از آدم نداشت شد فلک در روزگار این خسیسان تنگ چشم ورنه هرگز آفتابش چشم بر شبنم نداشت این جواب آن غزل صائب که میگوید نقی پا به زنجیر جنون چون من کسی محکم نداشت