صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۳۲۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
لنگر تن روح را نتواند از پرواز داشت موج دریا دیده را نتوان به ساحل بازداشت ساقی ما در مروت هیچ خودداری نکرد نشأه انجام را در ساغر آغاز داشت در جهان آب و گل، ویرانهای از من نماند شغل خودسازی مرا از خانه سازی باز داشت ساعد سیمین او را تا کلیم الله دید نسخه افسوس شد دستی که در اعجاز داشت من چه دارم در نظر تا جان به آسانی دهم؟ کبک، باغ دلگشا از سینه شهباز دشت عندلیب مست ما روزی که فارغبال بود هر طرف چندین کباب شعله آواز داشت زنگ بر آیینهام از قحط روشنگر نماند منت صیقل مرا محروم از پرداز داشت یاد ایامی که در دریای بیپایان عشق کشتی ما بادبان از پردههای راز داشت در غبار خط نهان چون دام زیر خاک شد زلف مشکینی که در هر موی چندین ناز داشت بیش ازین صائب نمیآید ز من اخفای عشق شد مشبک پرده دل بس که پاس راز داشت