صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۳۲۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
غفلتتر دامنان را حاجت پیمانه نیست چشم خواب آلود نرگس گوش بر افسانه نیست گوهر درج خموشی از شکستن ایمن است زخم دندان تأسف بر لب پیمانه نیست خشکی سودا، قلم در ناخنش نشکسته است آن که میگوید قلم بر مردم دیوانه نیست هر که میآید، به آب رو از اینجا میرود قفل منع و چین ابرو بر در میخانه نیست حسن ذاتی بینیاز از صنعت مشاطه است زلف جوهر دست فرسود نسیم و شانه نیست مهربانیهای صیادست دامنگیر ما در قفس دلبستگی ما را به آب و دانه نیست رشته کار تو صائب ناخنم را ریشه ساخت این قدر عقد گره در سبحه صد دانه نیست