صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۳۱۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سرو را چون لاله و گل احتیاج غازه نیست زینت آزادمردان غیر روی تازه نیست جلوه برق است رنگ اعتبارات جهان یک نفس گل بیش بر دستار مردم تازه نیست هر کسی از محرمان خاص داند خویش را التفات عام آن پرکار را اندازه نیست بیتردد، چون گذشتی از خودی در منزلی قطع این وادی به پای ناقه و جمازه نیست میبرآرد ز پریشانی دل آشفته را به ز خط جام این اوراق را شیرازه نیست میتوان بردن به مقصد راه از سنگ نشان مطلب عنقا ز کوه قاف جز آوازه نیست نشنوی تا حرف پوچ، از پوچ گفتن لب ببند باعثی خمیازه را بالاتر از خمیازه نیست گفتهای صائب ز دیرین محرمان بزم ماست ظرف ما را طاقت این لطف بیاندازه نیست