صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۳۱۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در ریاض آفرینش خاطر آسوده نیست برگ عیش این چمن جز دست بر هم سوده نیست خنده گل میدهد یادی ز آغوش وداع در بهاران ناله مرغ چمن بیهوده نیست گرچه میریزم ز مژگان اشک گرم، اما چو شمع در سراپای وجودم یک رگ نگشوده نیست تیغ لنگردار، سیلاب گرانسنگ فناست چشم ما را تاب آن مژگان خواب آلوده نیست بوالهوس را آبرویی نیست در درگاه عشق آستان سرکشان جای جبین سوده نیست بیگناهی میرود در خون شبنم هر سحر چهره خورشید بیموجب به خون اندوده نیست خون به جای شیر میجوشد ز پستان صبح را وقت طفلی خوش که در مهد زمین آسوده نیست رحمت حق میکند خالی دل از عصیان ما ابر این دریا به غیر از دامن آلوده نیست غنچه تصویر میلرزد به رنگ و بوی خویش در ریاض آفرینش یک دل آسوده نیست میتوان خواند از جبین، راز دل عشاق را در کف اهل قیامت نامه نگشوده نیست دست زن در دامن بیحاصلی صائب که نخل تا ثمر دارد ز سنگ کودکان آسوده نیست