صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۳۰۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چشم شبم محرم رخسار گلفام تو نیست بوسه را رنگی ز لبهای میآشام تو نیست نیست در صلب یمن سنگی که خون رغبتش چون مینارس به جوش از حسرت نام تو نیست بوی یوسف میکند بیت الحزن را گلستان هیچ کس را شکوه از گردون در ایام تو نیست قمری از پاس غلط در حلقه تقلید ماند ورنه در روی زمین سروی به اندام تو نیست بوسه شیرین دهانان را مکرر همچو قند کردهام لب چش، به شیرینی چو پیغام تو نیست یوسفی در بیع دارد هر تهیدستی ز تو هیچ کافر ناامید از رحمت عام تو نیست غیر من کز دامن زلف تو دستم کوته است هیچ فرد باطلی بیمد انعام تو نیست صائب از همت به فتراک تو خود را بسته است ورنه صید لاغر او قابل دام تو نیست