صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۲۸۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آسمان در چشم ما دود و بخاری بیش نیست سر به سر روی زمین مشت غباری بیش نیست پشت و روی باغ دنیا را مکرر دیدهایم چون گل رعنا خزان و نوبهاری بیش نیست در بساط خاکیان چون گردباد از دور چرخ جان گردآلودهای و خارخاری بیش نیست از صف مردان جگرداری نمیآید برون ورنه گردون کودک دامن سواری بیش نیست خصمی مردم به یکدیگر برای خردهای است جنگ سنگ و آهن از بهر شراری بیش نیست زاهدان خشک خرسندند از گوهر به کف خاروخس را مطلب از دریا، کناری بیش نیست گوشه گیران را امید صید دارد گوشه گیر مطلب دام از زمین گیری شکاری بیش نیست گر چه صحرای قیامت بیکنار افتاده است داستان شوق ما را رقعه واری بیش نیست ز آتشی کز عشق او در سینه سوزان ماست آسمان و انجمش دود و شراری بیش نیست گوشه چشمی ز شیرین چشم دارد کوهکن مزد ما از کارفرما ذوق کاری بیش نیست قسمت ممسک ز جمع مال باشد پیچ و تاب آنچه میماند به جا زین گنج، ماری بیش نیست پیش مردانی کز این ماتم سرا دل کندهاند خاک گوری، چرخ نیلی سوکواری بیش نیست بیقراریهای من چون پا گذارد در رکاب شعله جواله طفل نی سواری بیش نیست نیست صائب بوسه و پیغام در طالع مرا قسمت من زان لب میگون خماری بیش نیست