صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۲۶۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
رحمت ایزد نصیب مردم هشیار نیست پیش ارباب کرم جرمی چو استغفار نیست ریشه کرده است آشیان ما چو سنبل در چمن بلبل ما را هوای رفتن از گلزار نیست بوته خاری چو مجنون افسر خود میکنند شعله مغزان را سری با پیچش دستار نیست زلف از بیرویی خط دست ازان رخسار داشت هیچ شمشیری بتر از حرف پهلودار نیست غیر صائب کز نوا در پیش دارد چرخ را (کذا) بلبل خوش نغمهای امروز در گلزار نیست